Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
یه مطلب جالب ...
نوشته شده توسط مجید در ساعت 09:23 AM

تو یه وبلاگی یه مطلبی رو خوندم که گفتم بیارمش رو صفحه تا بخونیدش . جالبه .

ببینید :

شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

 
* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی
 
*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
 
* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
 
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
 
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
 
*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
 
*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید.
به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
 
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
 
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
 
* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
 
* شما در یک مهمانی ، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
 
با بای
شنبه 1 تیر ماه سال 1387
تزلزل ...
نوشته شده توسط مجید در ساعت 08:32 AM

دل من می خواهد از این سیاهی جنون آور سخن بگوید. دل من می خواهد که از عطرغم انگیز مهر سخن بگوید. دل من می خواهد ازخودش بگوید. دل من می خواهد از بی کسی و تنهای اش بگوید. دلی که ذره ذره اش زیر آوار قصه ها مدفون شد و صدای ناله اش همه را به عزا نشاند. دلی که دوست می داشت. دلی که هدیه می کرد؛همه ی عشقش را به تو. . . دلی که می گریست در نبود تو و تو ندانستی و این سکوت بیداد گر دل بی پناه مرا می آزرد. دلی که سوخت و خاکستر شد. مردم این دیار دل های خود را فراموش کرده اند. مردم این دیار دل دارند ولی نمی خواهند که داشته باشند و به همین خاطر است که فراموش کرده اند تپیدنش را. اگر دل نبود؛ دل شکستگی هم نبود. دل دادگی هم نبود؛ و زندگی هم نبود. برای زندگی کردن باید دلی باشد. و شاید باید دو دل باشد. دلی که دوست بدارد و دلی که دوستش بدارند. من برای زندگی کردن یک دل دارم. یک دل ترک خورده . . . دلی اثر انگشت دستان بی رحمت بر آن هبوز هم وجود دارد. دلی که حتی یک دریا هم نمی تواند این همه غم را از آن پاک کند. دلی که فقط منتظر معجزه ای است و این انتظار هر چند که بیهوده است اما شیرین است.

دل من رفت و شکست و گم شد در این تاریکی و من آرام آرام در این سکوت تکراری به مردن روحم فکر می کنم.  

 

می خواستم بگم که من از امروز هستم

قربان همگی شما

سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386
یه حس آشنای آشنا . . .
نوشته شده توسط مجید در ساعت 08:32 AM
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است
 
سلام
دیروز خیلی خسته بودم . ماتم گرفته بودم چطور رانندگی کنم چون اصلاً‌حوصله نداشتم . به هر حال باید رفت چون دو نفر انتظارم رو می کشن .
هوا بازم سرد شده . بعد از یک ساعت رانندگی کسل کننده بالاخره صحیح و سالم رسیدم . البته قبلش خریدامو کردم.
بزار ببینم رئیس خونه چی دستور داده ؟!!!
قارچ ، شیر ، ماست خامه ای اونم فقط دامداران ، آهان مهمترینش قاقا لی لی واسه مبینا که تا درب آپارتمان رو باز میکنم با اون وضع راه رفتنش تاتی تاتی خودش رو به من می رسونه و می پره بغلم و شروع می کنه به ده ده بده کردن و مثلاً حرف زدن با من . نمی دونید چه لذتی داره .
 همه روزه منتظره اون لحظه ام تا تخلیه بشم و هر چی افکار منفی تو ذهنمه delete کنم  .
 
از شانس بد من : ریموت درب پارکینگ عمل نمی کنه !!!
حالا باید پیاده شم و درب ورودی مجتمع و همینطور درب ورودی پارکینگ رو باز کنم .
چقدر سخته . بعد از ۱۲ ساعت کار کردن و رانندگی خیلی حال گیریه ولی ناچارم
بگذریم.
ماشینمو پارک کردم . وسایل رو برداشتم و جلوی درب آپارتمان که رسیدم صدای نازنینانم رو شنیدم . بهار می گفت : مبی بابا اومد . بابا اومد !! مبی نازم هم جیغ میزنه و  خوشی میکنه
 
راستی این سوالیه که بارها از بهار پرسیدم چطور متوجه ورود من می شی؟!!
میگه : یه حس آشنای آشناست که باید از مبی بپرسی
 
سه شنبه ساعت ۸:۳۰  تو اتاق کارم هستم و پنجره وبلاگم رو تا فردا می بندم
روز خوش
 
شنبه 6 بهمن ماه سال 1386
سلام سلام ۱۰۰ تا سلام
نوشته شده توسط مجید در ساعت 08:10 AM

سلام دوستان . از همه معذرت می خوام . یه مدتی نبودم . شرمنده اونایی شدم که برای پی ام دادن و میل زدن . من از امروز در خدمتم . البته اگه بهم سر بزنیدا...

قربون همتون

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
مرکز خرید شوهر ...
نوشته شده توسط مجید در ساعت 12:32 PM

سلام

یه چیزی ... 

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟
طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهرهای زیبا، در کار خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قرد خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟ پس رفتن به طبقه پنجم.
طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

 

درسته یا نه ؟!!!

پس بای